عنوان:
درباره وبلاگ
آدرس:
دسته بندی:
هنر و ادبیات
درباره:
تاریخ تولد وبلاگ:
13 شهریور 1384
درباره نویسنده
نام:
ترمه
تاریخ تولد:
27 مهر
استان:
گیلان
آخرین یادداشت
کار سختی است فهمیدن حال این مادر
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و ... نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور... مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود ... با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود ... تا بدون کوچکترین خجالت ... داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و ...
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال 1369 به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن ... چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از 22 سال ... سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید ...
آن روز غروب ، اغلب سران نظامی در قرارگاه نصرت جلسه گرفته بودند، آن ها همگی می دانستند که عراق به زودی به جزیره حمله خواهد کرد . تصمیم نظامیان ، عقب نشینی تاکتیکی بود . علی نگران حدود 4هزار نیرو بود که امکان محاصره آنها بسیار زیاد بود . صبح روز بعد ، اهوازی چاره ای جز انجام دستور علی هاشمی نداشت . در قرارگاه نصرت ، جلسه دیگری با حضور فرمانده قرارگاه کربلا برقرار شد . حدود ساعت 10 فرمانده قرارگاه کربلا جزیره را ترک کرد . به علی نیز توصیه می کند حتماً برای ادامه جلسه به قرارگاه برود . ساعت ده وسی دقیقه علی پس از سفارشات لازم به جانشین خود و خداحافظی با وی ، قرارگاه را ترک می کند . ساعت حدود 11 ، یک نفر با عجله وارد اتاق آقای بهنام شهبازی شده ، خبر از احتمال وجود هلی کوپتر نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه می دهد . بهنام به سرعت فرکانس کلیه ی بی سیم ها را تغییر داده ، ضامن یک نارنجک را کشیده ، داخل اتاق پرتاب می کند و خود به سرعت به بیرون از محوطه ی قرارگاه می آید . بهنام خیلی زود متوجه خودروی پارک شده ی علی در محوطه می شود ولی شخصی را در آن سوار نمی بیند . بهنام سمت خودروی خود رفته ، سوار می شود ولی قبل از اولین استارت ، یک هلی کوپتر عراقی مقابل او در فاصله ی 10 متری به زمین می نشیند .بهنام و تعدادی دیگر ، از گرد و غبار حامل از فرود هلی کوپتر، به سمت پشت قرارگاه می گریزند . این که علی در آن لحظه کجا بود ، بهنام نمی داند . علی نگران نفراتی بود که ظاهراً در محاصره دشمن افتاده بودند به همین جهت ترک کامل جزیره برایش مشکل بود . علیرغم تماس های پی در پی و درخواست و دستور به علی مبنی بر ترک سریع جزیره ، او چندان راغب به رفتن نبود ، در آخرین لحظات علی به کریمی (راننده علی ) دستور می دهد یک خودرو آمبولانس را که تعدادی آنتن بی سیم روی آن نصب بود ، روشن کرده ، حرکت کنند . کریمی خودرو را روشن می کند . علی نیز با کیفی در دست در کنارش می نشیند . در این هنگام یک هلی کوپتر نظامی که تکاوران و نیروهای ویژه از درهای باز آن آویزان بودند ، مقابل آنها ظاهر می شود . علی دستور حرکت می دهد . ولی قبل از هر عکس العملی از سوی کریمی، هلی کوپتر موشکی به سمت خودرو شلیک می کند . جلوی ماشین مورد اصابت قرار گرفته، آتش می گیرد . هر دو از خودرو خارج می شوند . علی به سرعت کیف خود را باز کرده محتویات آن را به سمت آتش پرتاب می کند ، به گفته ی کریمی ، همه ی نیروها به سمت پشت قرارگاه می گریزند . برای نیرو ، همگی می دانند در چنین شرایط بهترین راه گریز ، نه به صورت دسته جمعی بلکه پراکنده و با فاصله از یکدیگر است . کریمی و سه نفر دیگر و به موازات هم شروع به دویدن می کنند . علی که همیشه بند پوتین هایش باز بود ، خیلی زود پابرهنه می شود . کلیه نیزارهای اطراف قرارگاه به خاطر وسعت دید ، از قبل سوزانده شده بود . آن هایی که با چنین شرایطی آشنا هستند می دانند باقیمانده نی های سوخته شده تبدیله به سوزن های سخت وتیزی به اندازه چند سانت می شود . که اگر با پای برهنه بر روی آن ها بدود ، خیلی زود کف هر دو پا، پاره پاره خواهد شد . علی پابرهنه بود . گذشته از آن ، در طول دوران جنگ از زخم های عمیق کف پاها رنج می برد . اغلب پزشکان ، منشا این زخم ها را فشار عصبی می دانستند علی با این شرایط ، در چنین زمینی ناچار به گریز بود . کریمی در حتی فرار ، گاه و نیم نگاهی نیز به علی داشت . کریمی اندک اندک از علی جلوتر می افتد . حدود چند صد متر دورتر از قرارگاه،کریمی به جاده ای رسیده ، قبل از عبور از عرض جاده ، بازگشته برای آخرین بار به علی نگاه می کند . او در آخرین لحظه دیده که یک هلی کوپتر عراقی از 50متری مقابل علی به زمین می نشیند . کریمی از فرصت استفاده کرده خود را به نیزاری در آن طرف جاده رسانده در میان نی های بلند به فرار خود ادامه می دهد . این آخرین گزارش توسط آخرین کسی است که علی دیده است و دیگر هیچ .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه یمنطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند .
پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند . خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . 20 سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . *
امروز ششم تیر ماه نیز در گیلان در شهر آستانه اشرفیه مراسم بزرگداشت یکی از سرداران شهید، عارف بسیجی شهید مهدی خوش سیرت برپاست . طریق القدس ، بیت المقدس ، فتح المبین ،رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، والفجر 4 ، والفجر 6 ،والفجر 8 ، کربلای 2 ، کربلای 4، کربلای 5 و سرانجام عملیات نصر 4 از جملیه عملیات هایی بود که این شهید بزرگوار در آن شرکت داشت . یادش گرامی
* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی42
ما فعلاَ از اینجا اسباب کشی می کنیم میریم به آدرس جدید . دوستان عزیز لطف کنند که آدرس جدید رو اضافه یا تصحیح کنند .
هیچ وقت از نزدیک با حال و روز مادران شهدا آشنا بوده اید؟ نه فقط مادران شهدا ، هر کس را که عزیزی از دست داده و داغی بر دل دارد ، زیر نظر گرفته اید؟ حتماً دیده اید . اگر ندیده باشید هم احتمالاً از دوست و آشنا شنیده اید که مزار چقدر تسکین می دهد داغدیده را . وقتی می رود و می نشیند بالای سر قبر و دلش را سبک می کند . با آن کسی که یزر خاک خوابیده است ، درد دل می کند ، حرف می زند و گویی بار غم بزرگی را از دل بر زمین می گذارد و ... نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
باور کنید شاید هیچ کلامی نتواند حتی ذره ای از آن چه که بر این مادر رفته است را بیان کند . یکی از دوستانش تعریف می کرد : « یک روز علی ما را برد به خانه شان . پدرش گفت : علی ! ما از دست مادرت دیوانه شده ایم ! هر وقت غذای خوشمزه ای که تو دوست داری ، درست می کند ، قاب عکس تو را از سر طاقچه بر می دارد ، یک بالش را می گذارد کنار سفره و عکس را هم می گذارد دور آن و بعد هی لقمه می گیرد و می آورد به طرف عکس و هی التماس می کند که ؛ علی جان ! یک لقمه یک لقمه از این غذا بخور... مادر ، وقتی این حرف پدر را شنید ، گفت : « خب چه کار کنم ؟ از گلویم پایین نمی رود ... با این کار خودم را تسکین می دهم »دل آدم درد می گیرد .
وقتی که این جملات را از دهان « علی ناصری» دوست و یار نزدیک « علی هاشمی » شنیدم ، دلم می خواست تنها بودم و دور و برم کسی نبود ... تا بدون کوچکترین خجالت ... داشتیم می رفتیم به طرف جزیره مجنون . توی ماشین بودیم . دلم می خواست ماشین نگه دارد . پیاده شوم و تا جایی که می توانم فریاد بکشم و ...
از آن روز که علی ناپدید شد تا امروز ، فکر می کنید بر این مادر چه گذشته است ؟ اسمش زکیه است . زکیه خانم ، مادر علی هاشمی . چه اسم زیبا و با مسمایی دارد این زن که در دامن پاکش یکی از نجیب ترین و باوفاترین و مظلوم ترین یاران خمینی را پرورانده است . فکرش را بکنید سال 1369 به گمانم دو ماهی طول کشید که اسرای در بند ایرانی در زندان های عراق ، به ایران بازگشتند .
چه گذشت توی این دو ماه بر این زن ؟! هیچ کس نمی تواند حتی یک ثانیه اش را درک کند . هر صدایی از در ، هر زنگ تلفن ... چه کشید این زن توی این دو ماه ؟! بعد از آن هم تا وقتی که صدام سقوط کرد و حزب بعث از هم پاشید ، این زن همچنان منتظر بود که یک رزو علی ، پاره تن اش ، جگر گوشه اش باز گردد . و حالا علیِ زکیه خانم بازگشته است . پس از 22 سال ... سخت است فهمیدن حال این مادر . سخت که نه ، محال است باید مادر بود تا فهمید ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر دوم تیر سال 1367 ، خسته و خاک آلود به خانه آمد . آن روز مرد ریش خود را با ماشین 4 زد . صبح روز بعد که عازم مجنون شد ، به عوض لباس رسمی سپاه ، لباس ساده ارتشی پوشید . کلیه ی کارت ها ی شناسایی و مدارکی که در جیب های خود داشت را در منزل جا گذاشت . هنگامی که همسرش سمیه به او یادآور شد مدارکت را جا گذاشته ای ، در پاسخ گفت بگذار بماند . وقتی به مجنون رسید ، یکی از یارانش که داماد خانواده ی آنها بود صدایش کرد . به او فرمان داد که خیلی زود به منزل ما می روی . تلویزیون ، یخچال و آبگرمکن دیواری را از آنجا برداشته، تحویل سپاه می دهی . وقتی آقای اهوازی با تعجب سوال کرد برای چه ؟ علی گفت : آن چه که می گویم انجام بده . اهوازی می دانست شرایط بحرانی است ، حاضر نبود علی را تنها بگذارد . شب در اوج جلسات مهم و بررسی چگونگی مقابله با عراق در هنگام حمله به مجنون ، علی اهوازی را خواسته و درباره مأموریتی که به او داده بود ، سوال می کند . اهوازی در پاسخ می گوید : دید نمی شود . علی عصبانی شده ، به او فرمان می دهد فردا صبح نباید لحظه ای درنگ کنی .
از اولین لحظات اشغال جزیره مجنون توسط ارتش عراق، همه نگران فرماندهان و مسئولان قرارگاه نصرت به ویژه علی هاشمی بودند . طی چند روز آینده ، اندک نیروهای بازمانده ، خسته و گرسنه و مجروح خور را به عقب می رسانند ولی هیچ کدام هیچ خبری از علی هاشمی ندارد . همه ی یاران و عاشقان علی ، با همه توان به جست و جوی او می روند ولی هیچ نشانی از او نمی یابند . هم دلایل شهادت او بسیار بود و هم اسارتش . از تازیخ چهارم تیر شصت و هفت ، سرنوشت علی در هاله ای از ابهام فرو رفت . اندکی بعد پس از آتش بس ، کلیه یمنطقه برای بار دوم توسط تمامی نیروهای آشنا به محل جست و جو می شود ولی هیچ اثر، نشانه و یا ردی از علی به دست نمی آید .
کلیه نیروهای اطلاعاتی که فعالیت برون مرزی داشتند، فعال شدند تا شاید خبری از علی در خاک دشمن بیابند ولی جز شایعاتی که پایه اساس منطقی و مستدلی نداشت ، هیچ نشانی از علی نیافتند . بهترین راه در آن شرایط ، صبر و پنهان نگه داشتن پرونده مفقود شدن علی بود . که چنین نیز شد . شاید آخرین دلیلی که علی تا قبل از سقوط رژیم بعث در عراق کاملا ناآشنا و غریبه ماند ، همین باشد . هیچ گاه برای علی هیچ مراسمی گرفته نشد . در تمام سال های پس از جنگ ، درباره اغلب سرداران شهید جنگ ، برنامه های تلویزیونی ، گزارشی بزرگداشت ، سمینار و مراسم گوناگون گرفته شد ولی همگان با دلیلی منطقی درباره علی سکوت اختیار کردند .
پی نوشت : با خانواده های خوزستانی رفت و آمد داشته ام ، مثل آب و هوای خوزستان کانون خانواده هاشان نیز گرمِ گرم است . رابطه ی ویژه ای بین اعضای خانواده های خوزستانی با یکدیگر برقرار است، جنسش جنس دیگری است . رابطه ای از دست رابطه ی مادر سردار علی هاشمی با پسرش . خیلی های دیگر مثل علی هاشمی در خوزستان هستد که هنوزم هم مادرانشان چشم به راهشان هستند . راست اش گاهی اوقات که به این روابط فکر میکنم برایم سوال پیش می آید که جایگرین این همه محبت برای یک همسر ، فرزند و یک مادر چه چیزی می تواند باشد ؛ این خلأ عظیم را چه چیزی پر می کند . خوزستان زادگاه سرداران شهیدی ست که باوجود تمام رشادتهایی که برای این آب و خاک کرده اند ، هنوز گمنامند . یادم هست چند سال پیش برنامه ای مختص سرداران گمنام و کمتر شناخته شده ی خوزستان ساخته شده بودو از تلویزیون نمایش داده شد، که بسیار هم جالب بود . یاد و خاطره ی سردارانی در آن برنامه زنده شد که نسل جدید هیچگونه اطلاعاتی درباره ی آن ها نداشت . به نظر من وقت آن رسیده که بانک اطلاعاتی شهدا از آرشیوهای بنیاد و موسسات اینچنینی در بیاید و تبدیل به فیلم و سریالی در خور شود تا مردم برای بهترین ساعات زندگی شان مجبور به دیدن افسانه های کره ای نباشند . آنچه از سرگذشت سردار علی هاشمی آمد ، افسانه و رویا نبود . 20 سال چشم انتظاری یک خانواده برای عزیزترین کس اش شوخی نیست . *

* برگرفته از نشریه پنجره شماره ی42
ما فعلاَ از اینجا اسباب کشی می کنیم میریم به آدرس جدید . دوستان عزیز لطف کنند که آدرس جدید رو اضافه یا تصحیح کنند .
27 June 2010, 9:43 pm
نظرات دیگران
ابر،قطره،باران...
تولده عید شما مبارک( آیکون یک قطره ی ولوله)